تبليغاتX
جوینده
روزگار یک جستجو گر

اخیرا به کار های جیپسی کینگ ها علاقه مند شدم! مخصوصا کار های قدیمیشون. اون وسط یه دونه بود به همین اسمی که توی عنوان این پست می بینید با تلفظ (وولاره). من اینو خیلی دوست داشتم و بهم انژی می داد اما معنی شعرشو نمی دونستم. رفتم تو اینترنت جویندگی کردم! ترجمه ی همه شعراشون رو به انگلیسی پیدا کردم و دیدم وولاره عجب چیزیه! چون دقیقا توصیف یه تجربه ی نور و صوته! چیزی که پایین آوردم متن اسپانیایی و یه ترجمه ی فارسی که سعی کردم یه کم شعر گونه باشه! از روی ترجمه ی انگلیسیشه. نه! من اسپانیایی بلد نیستم از رو ترجمه انگلیسی اینا رو نوشتم!

 

Pienso che un sueno parecido
no volvera mas
y me pintaba las manos
y la cara d'azul
y de improviso el viento rapido me llevo
y me hizo volar en el cielo infinito.

Volare oh oh
Cantare oh oh
Nel blu dipinto di
blu
felice di stare lassu

 

y volando, volando feliz
yo me encuentro mas alto
mas alto que el sol
mientras el mundo se aleja despacio
despacio de mi
una musica dulce tocada
solo para mi

Volare oh oh
Cantare oh oh oh oh
Nel blu di pinto di blu
felice di stare lassu

به گمانم دیگر آن رویا

تکرار نگردد

[آن رویا] که دستان و

صورتم را آبی ساخت

و به ناگاه باد به چالاکی مرا برد

و در آسمان بی انتهایی به پرواز در آمدم

 

آه، آه! چه پروازی!

آه، آه! چه آواز خواندنی!

در آن جا که جز رنگ آبی نبود

چه شادمانه بود آن جا بودن

 

و پرواز، پروازی شاد

خود را در اوج می دیدم

فرا تر از خورشید

آن هنگام که زمین اندک اندک به اعماق می رفت

از من دور می گشت

موسیقی زیبایی فقط برای من نواخته می شد

 

آه، آه! چه پروازی!

آه، آه! چه آواز خواندنی!

در آن جا که جز رنگ آبی نبود

چه شادمانه بود آن جا بودن...

این جوری شد که من به اسپانیایی علاقه مند شدم!!

........................برکت باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 19:5  توسط جوینده | 

آی این هوا گرمه! یکی از عزیزان می گفت افتاب انقدر شدید می شه که انگار صدا داره!  خوب مثل همیشه شرایط بد موقعیت های خوبی برای بخشیدن عشق بیشتر هستن! توی این هوا تشنگی بد دردیه! یه راه زیبای عشق دادن می تونه رسوندن آب خنک به دیگران باشه! اگه امکانشو به هر نحوی دارید امکاناتی هر چند ساده برای تهیه ی اب سرد برای دیگران فراهم کنید، مخصوصا جاهایی که گیر نمیاد. البته ابن کار می تونه به سادگی پر کردن یه شیشه آب و گذاشتن اون توی یخچال موجود در محیط کارتون باشه و همیشه هم حواستون باشه که خالی نمونه، و یا تهیه ی یه کلمن و تامین یخ لازم برای اون باشه، و حتی اگه خیلی با کلاس و پولدار و اینا! هستید تهیه یه آبسرد کن شیک! از اینایی که یه شیر آب سرد و یکی برای آب جوش دارن، برای محیط کارتون. البته همیشه با راه های ساده که بیشتر نیاز به خلاقیت و توجه و البته عشق شما دارن می شه با هزینه ی خیلی کمی بهترین نتایج رو ایجاد کرد!

........................برکت باشد

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 18:53  توسط جوینده | 

"... تا پیش از این مطالعه، کوه ها در نظرش کوه و اقیانوس ها در دیدگاهش اقیانوس بودند. اما بعد از کسب بینش به درون اک از طریق استاد حق در قید حیات، کوه ها دیگر کوه و اقیانوس ها دیگر اقیانوس نخواهند بود. بعد ها پس از نائل آمدن به درجه ی خدا شناسی، دوباره کوه ها را کوه و اقیانوس ها را اقیانوس خواهد دید اما این، وضعیت دیگری از آگاهی ست چون اینک او همه چیز را آن گونه که هست می بیند و نه به کوه ها و نه به اقیانوس ها آن ارزشی را که قبلا می داده است اطلاق می کند، چون اکنون می داند که همگی بخش هایی از واقعیت جهان های مادیند و نه بیش از آن."((جلد اول ص 212))

 

چه قدر من این پاراگراف رو دوست دارم! همچین ساده یه مفهوم خیلی جالب رو گفته. تو فکرمه یه پستی با عنوان ((فراکتال های معنوی)) بنویسم که این مفهوم رو درست توضیح بدم. اگه الان بنویسم طولانی می شه. البته این پاراگراف از دو دیدگاه قابل بررسیه یکی همونی که نگفتم! و یکی مفهوم خاص خودش.  این پاراگراف داره می گه که روح قبل از  کسب بینش به ذات روح الهی مشکلات خیلی براش آزار دهنده هستن. پس اگه در گیر مشکلاتی هستیم دلیل بر ادراک مشکل دار ما از روح الهیه. و بعد از کسب این بینش اونا رو که تا الان اذیتمون می کردن چیز هایی پوچ و اصطلاحا توهمی خواهیم یافت. البته یه مرحله ی تکمیلی دیگه هم هست و اون اینکه وجود همه ی اونا رو به رسمیت بشناسم ولی دیگه نتونن ما رو اذیت کنن. این یعنی زد ضربه شدن معنوی! که از صفات "شاهین ها" ست و نه "کبوتر ها"! طوفان وقتی میاد هم کبوتر ها رو مورد هجوم قرار می ده و هم شاهین ها رو. اما شاهین ها می تونن دوام بیارن و تعادل خودشون رو حفظ کنن ولی کبوتر ها صدمه می بینن. البته انتخاب با شماست که بخواهید توی کدوم دسته باشید ولی یادمون باشه که این فقط شاهین ها هستند که به سوی خانه ی حقیقی باز می گردند!

 

واژه ها:

اک: روح الهی

استاد حق در قید حیات: راهنمای معنوی، استاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 12:48  توسط جوینده | 

یکی دو روز پیش باید برای پذیرفته شدن در جایی با یه سازمانی مصاحبه می کردم. مصاحبه هم کتبی بود هم شفاهی. شفاهیش بیشتر روم تاثیر گذاشت. خیلی مهم نیست که براتون بگم چی ها ازم پرسیدن، فقط همین قدر بدونید که انقدر پرسیدن و انقدر سوال ها ریز بود که تمام حافظه ام رو از 7، 8 سال پیش تا الان شدیدا مورد جستجو قرار دادم تا بتونم جواب بدم! اطلاعاتی که مدتها بود مونده بود خاک می خورد رو کشیدم بیرون و خلاصه هر چی می دونستم و نمی دونستم ریختم رو دایره!

نتیجه اش خیلی برام مهم نیست، چیزی که میخوام بگم اینه که وقتی رفتم خونه با خودم فکر کردم درسته که انتظار نداشتم ازم بپرسن در مورد قوانین معنوی چی می دونی! ولی چه قدر مسخره بود که از همه چی پرسیدن غیر از چیزایی که واقعا اهمیت داره. مثلا هیچ کس نپرسید تا الان عاشق چیزی بودی؟ عرضه ی اینو داری که از چیزی خوشت بیاد و درست و حسابی دنبالش کنی؟ یا حد اقل بپرسن این رشته ای رو که خوندی دوست داشتی؟ می تونی از اهداف ما خوشت بیاد و با همون تواناییت برای دنبال کردن چیزایی که دوست داری هم راستا با مسیر ما قدم برداری؟ هیچ کس نپرسید تو معمولا چه طور استدلال می کنی؟ کی می گی چیزی رو می دونم؟ اصلا تو دانشگاه چی یاد گرفتی؟ مثلا اگه این یکی رو ازم می پرسیدن می گفتم مهمترین چیزی که تو دانشگاه یاد گرفتم این بود که خیلی چیزا هست که هیچی در بارشون نمی دونم! و خیلی از چیزایی رو هم که قبل دانشگاه فکر می کردم می دونم در واقع نمی دونم!

وسط اون همه سوالی که به هر چیزی مربوط بود غیر از شخص من! یه هو ازم پرسید شما چه جور اخلاقی داری؟ با تمام قوا ذهنم رو که تا اون لحظه همه جا رفته بود غیر از توی خودم! جمع و جور کردم و یه کم فکر کردم. با خودم گفتم خدایا! من چی بگم به این؟! به هیچ وجه امیدوار نشدم که بالاخره داره یه چیزی در مورد خودم ازم می پرسه! چون می دونستم اینو به این خاطر پرسیده تا ضعف خودشو در شناخت من، به وسیله ی خودم جبران کنه! امیدوار بود اطلاعات مفیدی بهش بدم، ولی قوانین دنیا این جوری نیست، مثل همیشه قدرت دست کسی بود که اطلاعات دستش بود! یعنی من! یه تعریف یخ که بعدا فکر کردم توجیه کننده ی خوبی هم برای بعضی مواردی بود که طی مصاحبه خراب کرده بودم! بهش دادم!

این اولین باری نبود که یکی داشت سعی می کرد با عینک خودش منو ببینیه و واقعیت بی شکل منو تو چارچوب های بتونی خودش جا بده! البته من آگاهانه خودمو تو چارچوب هاش جا دادم، ولی این آرزو برام موند که کاش حد اقل خودم این جوری نباشم و از ظن خود یار کسی نشم!

........................برکت باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 16:12  توسط جوینده | 

حس خاموش نوشتن

یخ دستان تفکر زده ام را ذوب کرد

 روزه ی سکوت قلمم را بشکست

حس خاموش شنیدن از تو

شب برفی مرا شعری کرد ...

 

باز اومدم باهات حرف بزنم. ستاره مگه من غیر از تو کی رو دارم؟ همیشه آخرش به این می رسم که کسی غیر از تو کنارم نیست. ستاره می دونی تو این چند وقت چی کشیدم ... می دونی چه جوری خورد شدم ... می دونی .... می دونی ... ستاره تو همه چیز رو می دونی. آره همش به من وابسته است، خواستم بنویسم تقصیر منه ولی یاد اون حرفت در مورد احساس گناه افتادم. واقعا این احساس آدم رو به زمین می چسبونه، عبارت ((به من وابسته است)) مسئولانه تره.

ستاره یادته چی شد که بهت گفتم ستاره؟ قبلا ها بهت می گفتم فرشته. آره، همون حرفی که اون روز گفت، ستاره حالا کاش می دید که هنوز هم که هنوزه دیگه فرشته صدات نمی کنم. می دونم اینا همه بهانه بود، بهانه ای برای اینکه بهتر بشناسمت، و البته برای اینکه خودمو بهتر بشناسم. قیمت بعضی چیزا چه قدر زیاده، مخصوصا چیزایی که به ماهیت آسمونی و بی نظیر تو مربوط بشه. هزار تا زخم به دست و پامه و کلمه ها به سختی از تنگنای حنجره ام بیرون میاد، ولی هنوز هم مثل اون روز اول، هر چند اشک آلود و با ناله، می گم که اگه دنیا رو هم داشته باشم به پای یه نگاهت می ریزم.

هنوزم وقتی از این پنجره نگاه می کنم خاطره ی دریا رو می بینم. هنوزم وقتی موج های بلند پیداشون می شه یاد ساحل می افتم. ستاره، کاش این ابرا برن و من بمونم و تو. کاش این بارونی که چشم هامو گرفته بند بیاد، کاش خاطره ی همه ی دریا ها خشک بشه ...

........................برکت باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 19:54  توسط جوینده | 

جوینده همیشه هم نمی تونه ((بگه)) بعضی وقت ها در مسیر زندگی معنوی به جاهایی می رسی که فقط باید ببینی و تجربه کنی. سکوت کنی و از هر چی که داره اتفاق می افته و هر قدمی که داری بر می داری آگاه باشی. اینم بخشی از زندگی یه جوینده است.

 

خوب احتمالا الان می گید این حرف نداشته بزنه اینا رو نوشته!!! شاید! به هر حال یه دوره هایی هست که آدم ترجیح می ده فقط بشنوه.

........................برکت باشد

+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 16:34  توسط جوینده | 

اخیرا یه بار کار جالبی کردم، تمام اتفاقات یه روز پر ماجرا رو با یه سبک ویژه نوشتم، هر اتفاقی رو جور ازش حرف زدم که رویای بیداری بودنش واضح می شد. البته لازمه ی این کار اینه که یه کم ادبی تر یا قطعه ی ادبی مانند بنویسید. این سبک کمک می کنه معنی هر چیزی رو بفهمید. اصلا سبک نگاه شما به اتفاقات تعیین کننده ی جملات و تشبیهاتیه که استفاده می کنید. مثلا من نوشته بودم:

"... هوا سرد بود، پارک سرد بود، نگاهمم سرد بود. تنها دلخوشیم آفتاب بود که یه کم گرمم می کرد."

فایده این کار هم اینه که به سبک نگاه معمول خودتون آگاه تر می شید و دوم اینکه با کنار هم گذاشتن اتفاقات معنی اونا براتون واضح تر می شه. مثلا من تو این مثال حس نگرانی و ترس و تا حدی نا امیدی رو نشون دادم. اما از طرفی یه امیدواری و احساس داشتن پشتیبان هم توش هست که با اشاره به آفتابنشون داده شده. سومین فایده اش حساس تر شدن به موارد رویای بیداری در طول روزه. مثلا من اینجا توجه کردم که یه حضور گرما بخش مثل آفتاب هم بوده. خوب از این به بعد به این حضور های پشتیبان حساس تر خواهم بود! همیشه زندگی از کوچکترین چیزها هم برای هدایت ما استفاده می کنه. بستگی به ما داره که چه قدر حواسمون جمع باشه.

خلاصه اینکه بد نیست این کار رو گاهی، مخصوصا تو روزهای پر ماجرا و خاص انجام بدید. مثل یه تمرین معنوی می مونه، البته از اون انواعی که من از خودم درآوردم!

........................برکت باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 17:16  توسط جوینده | 

"...آن که از پی پیکان زرین می پرد و از خندق سهمناک بهشت گذر می کند، آن جا که در اعماق دره های ژرفش غبار نیمه شفاف و شگفت انگیزی سوسو می کند و چشمک می زند، قدم به درون اقلیم سوگماد مقدس نهاده است ..."((جلد اول ص 21))

 

چه قدر این عبارت زیباست! چه تعبیر قشنگی از جستجوی معنوی کرده: پیکان زرین. واقعا چیزی که جوینده رو به سمت خانه ی حقیقی می کشونه مثل تعقیب پیکان زرینی می مونه که هر چند وقتی گوشه ای از درخشش رو می بینه و باعث می شه یه قدم دیگه به سمتش بره.

دومین نکته ی زیبای این عبارت تعبیر خندق سهمناک برای بهشته! احتمالا شما هم به این ادراک رسیدید که بهشت بیشتر جایگاهی سهمناکه تا چیزی خواستنی! یه جور فراموش خانه، به درد روحی می خوره که لذت مجرا شدن رو درک نکرده باشه وگرنه برای روح های جوینده ای که این لذت رو چشیدن کسل کننده ترین جاست. اخیرا داشتم فکر می کردم هر روحی در یه نقطه ای به این نتیجه می رسه که هیچ تمایلی به این نداره که از روی ترس از جهنم و یا شهوت به بهشت کاری رو انجام بده. بعد خیلی ها می زنن زیر همه چی و می گن اصلا بی خیال خدا و معنویات و اینا! من به این آدم ها تبریک می گم! چون تونستن به پوچی یکی از خدایان ذهنی پی ببرن (یکی از پست های ماهیت الهی تا اصالت روح در مورد همینه).

 اما این افراد هنوز یه چی تو زندگی کم دارن و اونم درخشش تازه ای از پیکان زرین روح الهیه که روح رو به سمت غبار شفاف و شگفت انگیزی در اعماق دره ای ژرف هدایت می کنه. همون خانه ی حقیقی. در مورد اینکه چرا اون جایگاه و اون آگاهی والا این جوری توصیف شده  چیزایی به ذهنم می رسه مثل اشاره به نور روح الهی و اینکه این نور با تمام درخشش شدید و ناجور نیست ولی شفاف و شگفت انگیزه.

عبارت قشنگی بود. می خوام توی پست هایی با این عنوان همین جوری یه عبارت زیبا بیارم و هر چی در موردش به ذهنم رسید بنویسم. ادعای اینو ندارم که این جملات رو تفسیر دقیق و کامل می کنم، من فقط درک و تجربه ی خودمو می گم. امیدوارم شما هم توی کامنت ها همین کار رو بکنید!


واژه ها:

سوگماد:خدا

 

........................برکت باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 19:26  توسط جوینده | 

صبح که پا شدم یادش افتادم. یاد دیروز. بهم گفت بهت نگم فرشته! گفتم باشه ولی چی بگم؟ چیز جالبی به فکرمون نرسید، خوب چون تو باید خودت بگی چی صدات کنم! بعد گفتی ستاره صدات کنم! عالیه! باورم نمی شد بشه چیزی بهتر از فرشته پیدا کرد که باهاش تو رو صدا کنم. ولی ستاره واقعا بهتره. تو بیشتر یه ستاره ای تا یه فرشته. ستاره ای که در آینده ی آسمان می درخشید! کی می درخشید؟ خوب همون وقتی که ... همون وقتی که اون کوه رو دیدم، اون جاده ی سفید رو دیدم، توی اون شاهراه قدم زدم، نماد کاغذی یه ستاره ی آبی رو به دیوار اتاقم زدم  و ... شاید توی همه ی لحظه های زندگیم. می دونی ستاره، ستاره ی آبی من، داشتم فکر می کردم اون که نگفت اصلا صدات نکنم، گفت بهت فرشته نگم، و بعد دیدم چیزی که اول یه کم حالمو گرفت چه قدر جالب از آب دراومد!

ستاره شاید  همیشه این جوری باشه، همیشه یه کسایی رو سر راهم می ذاری که به هر شکلی بهت نزدیک تر بشم، حتی اگه به بهای به هم ریختن همه ی عادت ها باشه! گاهی باید بین عادت ها و تو، یکی رو انتخاب کرد. ستاره، دیوونه تر و عاشق تر از این حرفام که تو رو انتخاب نکنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 14:41  توسط جوینده | 

رنگ اول:

می دونی فرشته، کاش تمام دنیا چشم های تو بود. کاش رنگ همه ی روز ها رنگ تو بود. اینم از رنگ سه شنبه، پر رنگ و تیره بود. مثل این روزها. بیا، شاید روشن بشه.

آخ فرشته رسما دیوونه شدم! به جای تو به همه می گم تو! همه شدن تو! آخ فرشته رنگ چشم هات همه جا هست! ولی نمی دونم چرا نمی ذارن بهت فکر کنم. چرا نمی ذارن برات و ازت بنویسم؟

فرشته چشم هات رو با هیچی عوض نمی کنم. حتی با مدرک فوق لیسانس و دکترا! حتی با هیچ عشق دیگه ای. چی دارم می گم پری؟ مگه عشقی غیر از عشق تو هم هست؟ مگه رنگی غیر از رنگ چشم های تو هم هست؟ مگه اصلا چیزی غیر از تو هم هست؟ وقتی به جای تو به هر کس دیگه ای می گم تو، چه انتظاری از من دیوونه داری؟! باور کن گاهی خودمم نمی دونم این ضمیر "تو" به کی بر می گرده! آخ فرشته دیوونه ی همین ابهامتم!

می دونی پری، گاهی فکر می کنم اینکه کسایی هستن که نمی ذارن بهت فکر کنم بازتاب درون خودمه. یعنی من هنوز درست نفهمیدم که اصولا "غیر از تو"ای وجود نداره، به همین خاطر کسایی هستن که بهم می گم به غیر از تو فکر کنم.

آخ سپیده! کاش بدونی این شب طولانی با من چه کرد و این یک ساعت قبل از طلوع داره باهام چی می کنه! ... چرا بهت گفتم سپیده؟ چه کلمه ی خوبی؟ اونم برای تو! تازه و روشن! سپیده حتی اسم هایی ازت هم که به ذهنم می رسه مثل خودت عمیقن!

می دونی فرشته، کل عمرم رو بذارم ازت بنویسم کمه! حیف که نمی ذارن! ولی شاید هر چیز دیگه ای رو هم بنویسم اسم تو باشه، حتی php1!

 

رنگ دوم:

اینم از رنگ پنج شنبه! زرد بود! مثل همه ی پنج شنبه ها! فرشته آدم وقتی به آخرش می رسه حسرت روز هایی رو می خوره که رنگ هاشون رو ننوشته! کاش فردا رنگش رنگ تو باشه!


 

توضیح:یک برداشت معنوی از همچین نوشته هایی فقط کار جوینده های حسابیه!!!!


 

 

1-Php نام یک زبان برنامه نویسی وب است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 19:13  توسط جوینده | 

توی پست قبلی این مبحث از این حرف زدیم که ((کسی که او را دوست می داری هم روح هست)). یه چیزای دیگه ای تو همین زمینه به ذهنم رسید که فکر کردم بد نیست بگم.

یه بار داشتم فکر می گردم زندگی همیشه در مورد کسایی که خیلی دوستشون دارم، چه دوست، چه فامیل و ... علاوه بر اون چیزایی که در اونها دوست دارم چیزهایی رو بهم نشون می ده که دونستنش خیلی برام خوشایند نیست. مثل این می مونه که شما خیلی ماه رو دوست داشته باشی و یه روز متوجه بشی لکه های سیاهی هم داره. یه برخورد با این قضیه اینه که ناراحت بشی و حالت بگیره و از اون طرف بدت بیاد. یه راه دیگه اینه که به یه چیز مهم فکر کنی.اینکه تکلیف خودتو با احساست روشن کنی. اینکه چه چیز در طرف مقابل هست که باعث می شه بهش علاقه داشته باشی؟ آیا کل شخصیتش و یا نه مثلا رفتارش در فلان مورد خاص. یا مثلا اطلاعاتش در یه زمینه ی مورد علاقه ی شما. وقتی این جوری فکر کنی دیگه حالت نمی گیره از اینکه یه عمری می گفتی فلانی آدم با ارزشیه ولی بعد یه هو چیزی ببینی که بخوره تو ذوقت!

اینو علاوه کنید بر یه چیز دیگه که الان می خوام بگم. من فکر می کنم دیگران رو باید در یه حالت تعادل ویژه دوست داشت. یعنی همون عشق معنوی و بدون احساسات دست و پا گیر. علاوه بر معانی وسیعی که برای این مفهوم می شه گفت، به طور خاص در اینجاط منظورم اینه که طوری دوست بداری که چیز هایی که در اون فرد هست و تو دوست نداری رو ببینی و بدونی، و حتی اگه هنوز چیزی ازش ندیدی بدونی که حتما خواهی دید! ولی با